وبلاگ تبدیل شده پپری

دسامبر 14, 2009

سلام وردپرس !!!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — papary @ 6:17 ب.ظ.

سلام .

من احسان عیوضی هستم … نویسنده برنامه تبدیل وبلاگهای بلاگفا به سیستم مدیریت وبلاگ وردپرس …

لطفا به این نکات توجه کنید :

1- این یک وبلاگ تبدیل شده از بلاگفا به وردپرس است …

2- صاحب این وبلاگ همچنان بر مالکیت آن باقی است …

3- احسان عیوضی هیچ گونه ادعایی نسبت به این وبلاگ نداشته و ندارد …

4- این روند تبدیل میتواند بنا به درخواست صاحب این وبلاگ دراین وبلاگ و یا هر وبلاگ دیگری ادامه پیدا کند … بدیهی است که در صورت عدم تمایل صاحب این وبلاگ ، وبلاگ سریعا حذف و تمامی محتویات موجود در آن به طور کامل از بین میرود …

5- هدف احسان عیوضی صرفا و صرفا از نوشتن این برنامه امکان ایجاد محیطی بهتر و پویاتر برای هرکسی است که میل انتقال وبلاگ خود از محیطی به محیط دیگر را دارد .

6- میدانم و خواهید دانست که این انتقال دارای ایراداتی است که در طول زمان برطرف میگردد ، این اولین باری است ( حداقل به این صورت ) که این اتفاق در دنیای وبلاگ رخ داده و میتوان این گونه فرض کرد که این فرزند نرم باید رشد کند … مشق ننوشته غلط ندارد !!!

احسان عیوضی :

2009-12-14

23 آذر 1388

شبی که فردایش از قاره افریقا به ایران پرواز خواهم کرد …

www.aivazi.ir

info@ahsan.ir

دسامبر 3, 2009

تنها با کتابام

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
مامانم امروز صبح با خاله نرگس رفتن ساری برای عروسی فردا شب. عروسی برادر همون پسرست که سال ۸۴ اومده بود خواستگاری منو اون ماجرا رو پیش آورد. دوست داشتم میرفتم اما از طرفی هم خوشحالم که نرفتم. فعلا من موندم و خونه. شبا میرم خونه خواهرم اینا.

دیشب به مامانم میگم نمیشه حالا نری؟ تنها میمونما! میگه «اینطوری می خوایی ازدواج کنی و از من دور بشی؟ اینطوری تصمیم داری از ایران بری؟ خجالت داره نره خر. با این سنت داری گریه میکنی که نرم؟ دوشنبه برمیگردم خب. تنها هم که نیستی. خواهرت اینا هستن پیشت.»

ابراز علاقه هم میکنم اینطوری جواب میدن!


میدونی! هر بار که میرم کتاب میخرم و پولم رو بالای کتاب خرج میکنم یه حس خوبی دارم. اصلا پشیمون نیستم از این خرید کردنم. با اینکه همیشه این عادت بد رو دارم که وقتی از کتاب فروسی میام بیرون، ته کیفم حدودا ۲۰۰۰ تومن باقی میمونه که بتونم برگردم خونه، اما بازم خوشحالم.

همیشه بقول مامانم «حساب جیبمو» دارم، اما تو این یه مورد هنوز نتونستم آدم بشم و از خود بی خودم. یه بار که مامانم غر میزد «چرا یهو پولاتو خرج میکنی و حساب ته جیبت رو نداری؟ و برای باقی روزا تا سر ماه چی کار میکنی؟» بهش گفتم خوشحالم که اینطوری پولامو خرج میکنم و خرج اعتیاد نمیدم، خرج الکی بلکی نمیکنم. باز میدونم اگر یهو جیبمو خالی میکنم، میشینم تو خونه زیر گوشتم و خیالت راحته که تو سوراخیم هستم…به روم نیاورد اما میدونم که حرفم رو قبول کرد.

نمیگم مثه دخترای دیگه خرج لوازم آرایش و غرو فرم  -بقول مامانم-  رو نمیدم، اما به نسبت کمتر پولامو اونطوری خرج میکنم. اگر خرج غرو فرمو ندم که دیگه لابد پسرم! هرچند که پسرا اینروزا بیشتر از دخترا به خودشون میرسن!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دسامبر 2, 2009

جشن فارغ التحصیلی

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
همسایه پایینیمون داره نقاشی میکنه و چند روزه شدیدا بوی رنگ داره خفمون میکنه. از دیروز دماغم و گلوم کلا کیپ شده. گلاب به روتون اگر یکی جلوم ب…زه، از صداش متوجه میشم فقط.

دیشب نه با دماغم نه با دهنم میتونستم نفس بکشم. چند بار که نفسم بدجور گرفت فکر کردم الاناست که دیگه غزل خداحافظی رو بخونم کم کم و افقی بشم.

صدامم عین آقاها کلفت شده. هرکی زنگ میزنه و گوشی رو برمیدارم یه مکث میکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن.


امروز چهارشنبه ۱۸ آذر بود. تا اینجاش رو که همتون میدونین و چیز تازه ای رو کشف نکردم. اما یه اتفاقی قرار بود پیش بیاد.

                          یک عدد من

خیلی خوشحال بودم. ۲ سال بود که منتظر یه همچین روزی بودم. میدونم که مامانم تو دلش کلی خوشحال بود. از چشمش میشد فهمید اینو.

همش خدارو شکر میکردم که این توان رو بهم داده که بتونم یه ذره از زحماتای مامانم رو به خوبی جبران کنم.

کلاهه رو سرم نمیموند و همش میترسیدم بیافته از سرم. خیلی تنگ بود آخه. اما خدارو شکر سوتی نشد و همه چیز عالی بود.

وقتی سوگند میخوردیم یه ترس عجیبی افتاده بود تو دلم و یه مسئولیت عجیبی رو رو پشتم حس میکردم.

حالا باید همه تلاشم رو بذارم رو درسای کارشناسی و بازم ممتاز بشم، البته با کمک خدا.

پ.ن: دیوان خیام، flash memory 4g، و یه لوح تقدیر به شاگرد ممتازها دادن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دسامبر 1, 2009

یک فروند پانیا

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
از پریشب تا حالا اون تصمیمی رو گرفته بودم هفته پیش، عملیش کردم. آقا من فکر میکردم نتیجه ای رو که می خوام بده اما یه چیز دیگه داره از آب درمیاد. فک کن! موقعیت کمدی شده کلی. از خنده دارم میترکم اما همچنان باید موضع خودم رو حفظ کنم و آهسته و پیوسته قدم بردارم تا سوتی نشه.

اون یکی تصمیمه رو هم با توسل به خدا و حافظ و دلم بالاخره گرفتم و انجام دادم. این یکی خدارو شکر نتیجه خودش رو داره میده و اونطوری که محاسبه کرده بودم پیش رفت. اوووووف!

مثه سگ دارم میلرزم! البته نه از سرما، از فکر اینکه باید فردا  -دوشنبه-  از ساعت ۳ و نیم تا ساعت ۷ شب سر کلاس باشم و بعدشم بیام خونه. همش دارم خدا خدا میکنم به خوبی و خوشی برم و برگردم.

حدود نیم ساعت پیش خواهرم از تو هواپیما زنگ زد که همین الان نشستن. به مامانم میگه «میایین خونه ما؟» مامانم میگه «چون این  -اشاره به من میکنه-  باید فردا بره دانشگاه و می خواد بخوابه نمیاییم. من فردا ظهر که بیدار شدی میام و اینم شب از دانشگاه که اومد.»

کلی اوقات خواهرم تلخ شد و با دلخوری تلفن رو قطع کرد. اما قبل از اینکه بیان میریم خونشون که وقتی میان سورپرایز بشن.

البته برهمگان واضح و مبرهن است که وقتی میگم می خوام بخوابم، یعنی می خوام بخوابم. اما وقتی پای یک فروند پانیا در میون باشه، و وقتی تر که یکهفته هم باشه که جز از طریق وب کم ندیده باشمش، و وقتی ترتر که یکهفته هم باشه که از دوریش دچار افسردگی شده باشم، اصولا میتونم حالا یکساعتم دیرتر بخوابم. اگر پانیا نبود عمرا اینموقع شب میرفتم خونه خواهرم اینا.


امشب داشتم gmail mail box ام رو چک میکردم. چنتایی ایمیل داشتم و دونه دونه می خوندم و اگر باید جواب میدادم، جواب میدادم.

خلاصه…جونم براتون بگه که یه سوتی اساسی هم دادم در حد خاورمیانه! خیلی سعی کردم یه طوری قضیه رو رفع و رجو کنم. نمیدونم حالا تونستم یا نه. بقول شاعر «بعدا صداش در میاد!»


راستی! قرعه کشی های جام جهانی هم انجام شد. ایتالیا و پرتغال رو عشق است. گروه 7 رو بهش گروه مرگ میگم من. از حالا دست به دامن سقاخونه و خدا میشم که یکی از این دو تیم برنده جام بشن. کسی جرات داره چپ به این دو تا نگاه کنه! من میدونم و اون. حالا گفتن از من بود!

شاید بعدا از عادت های فوتبال نگاه کردنم نوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 30, 2009

تصمیمات کلاسیک

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
یه چند وقتیه شدیدا افتادم دنبال تمام آثار بتهوون و موتزارت. یه مجموعه کامل دارم جمع میکنم تقریبا. کلی کیفورم برای خودم و حال میکنم.

 فقط برای لذت خودم اینکارو میکنم. از طرفیم بفکر پانیا هستم. خیلی وقت پیشا شنیده بودم وقتی برای نوزادها  -مخصوصا که در حال خواب باشن-  موزیک کلاسیک گذاشته بشه، کمک به خلاقیت بچه ها میکنه و فکرشون رو باز میکنه از هر نظر.

البته هرموقع پیشه منه بیشتر براش موزیک میذارم و به حرکاتی که انجام میده خیلی دقت میکنم. مخصوصا به چشماش و دستاش. یه چیزایی هم دستگیرم میشه تا اونجایی که عقل قد میده! گاهی هم که مثلا ساسی مانکن میذارم دوتایی با هم میرقصیم. بالاخره وقتی خاله ش  -که بنده باشم- در بروز حرکات موزون از هر انگشتش یه هنری! میباره، زشته که اون اینطوری نباشه دیگه، نه؟!


بهم میگه «عجولانه تصمیم نگیر. من خودم یه بار اینطوری تصمیم گرفتم بعدش پشیمون شدم و چوبش رو خوردم. تو هم فکراتو بکن بعد تصمیم بگیر»

راست میگه خب. اول باید فکر کرد بعد تصمیم گرفت. اما منکه دیگه خودم رو میشناسم. نمی خوام به مرز تحمل برسم خب. بد میگم؟…با اینحال به خودم فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن دادم. البته نه بر پایه و اساس اون تصمیم قبلیا!

مامانم میگه «بشین همه چیز رو سبک سنگین کن بعد تصمیمتو بگیر. به افراد همیشه فرصت بده. مگه خودت خیلی کامل و خوبی؟»

میدونم که هیچکس همیشه کامل نیست. منکه خودم همیشه میگم گندترین آدما هستم. خیلی اخلاقای گند دارم و یه چنتایی هم  -البته به نسبت بقیه شاید- اخلاق خوب دارم. اما مگه بد میگم؟ حتما باید الکی یه چیزی بگم و بعد برعکسش عمل کنم؟

با همه این حرفا فردا باید تصمیمم رو بگیرم و اعلام کنم. راستی! تو این هفته چقدر تصمیم های مهم گرفتما! البته این تصمیم، با اون دوشنبه ایه زمین تا آسمون فرق میکنه. اون تصمیمه رو اگر خدا بخواد نهایتا تا دوشنبه عملیش میکنم. همش از خودم میپرسم چرا باید منو به این مرز برسونه که بخوام اینکارو کنم؟

چه هفته ای بود جدا! بازم شکرت خدا جون که مثل همیشه باهام بودی و کمکم کردی. اگر تو و مامانم رو نداشتم که کلاهم پس معرکه بود!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 29, 2009

!a perfect night

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
این چند روزه که خواهرم اینا رفتن من و مامان حسابی تنها شدیم. انگار یه چیزی رو گم کردیم. اما از اونجایی که خدا کسه بی کسونه، تنها نموندیم تا حدودی.

۲ هفته ای میشد که با دوستم  -همسایمون که از اینجا رفتن-  قرار گذاشته بودیم که سه شنبه بریم سینما. اما چون یا من درس داشتم یا برای اونا کاری پیش می اومد نمیشد که بریم. تا اینکه خدا خواست و دیروز برنامه ردیف شد. خاله نرگسمم اومد و ۶تا ضعیفه ها دور هم بودیم.

عصری رفتیم فیلم «کتاب قانون». واقعا از اون فیلمای خوبه که باید دیده بشه حتما. ساعت ۱۰ از سینما اومدیم بیرون و داشتیم پیاده می اومدیم خونه. یهو یه پیشنهاد توپ به ذهنم رسید و سریع گفتم!

جناب! آقای! مرتضی ناعمه (اگر اینجا رو میخونی کلی تحویلت گرفتما مرتضی!) که از دوستان بنده میباشند، یه جگر کبابی مدرن توپ زدن. چند روز بود که می خواستم برم و خود مرتضی رو ببینم، اما هی نمیشد.

دیشبم همینطور که پیاده می اومدیم یهو به ذهنم رسید پیشنهاد بدم بریم اونجا جگر خوری. بقول خودم ۶تا جیگر! میرفتیم ۶سیخ کباب سیخی چند؟ بخوریم. این جمعیت نسوان هم  -البته بغیر از من-  عاشق جگر و از این حرفا، زودی پایه شدن. فکر نمیکردم پیشنهادم اینطور با استقبالشون روبرو بشه. حالا مشکل این بود که چطوری باید ۶ نفری با هم بریم؟ سریع زنگ زدیم آژانس دم خونمون و یه پیکان فرستاد. ۴نفر پشت و ۲ نفر جلو نشستیم. خیلی حال داد تا اونجا از بس که خندیدیم. بیچاره راننده!

شدیدا پیشنهاد میکنم اگر رفتین اونجا  (یعنی نمی خوایین برین؟ واقعا که!) و خواستین کباب یا جیگر یا هر چیز دیگه ای بخورین، حتما قارچ کبابی رو هم امتحان کنین. البته اگر با فلفل قرمز زیاد باشه که عالی تر میشه دیگه. محشره مزش. دهنم آب افتاد الان جدی جدی!

راستی! از معدود رستوران هایی هست که دیدم فلفل قرمز رو میزاشون دارن. هر رستورانی که میرم همیشه باید درخواست فلفل قرمز بکنم در حالی که با نگاه عجیب صاحب مغازه روبرو میشم. انگار ازش خواستم همونجا هسته اتم رو بشکافه و بیاره رو میزم! اما تو مغازه مرتضی از این یه موضوع در بدو ورودم خیلی حال کردم و مشعوف گشتم.

من جوجه کباب خوردم. واقعا عالی کبابی شده بود. نه روش سوخته و جزغاله شده بود، نه وسطش خام و قرمز بود. با نارنج و قارچ و فلفل قرمزم که عالی بود.

موقع برگشت به خونه چون شیکما پر شده بود و حدودا یکی-دو کیلو وزن اضافه کرده بودیم مجبور شدیم با دو تا ماشین برگردیم. اما واقعا شب عالی رو داشتیم و کلی حال کردیم همگی.


آدرس مغازه مرتضی ناعمه:

تهران، خیابان آپادانا (خرمشهر)، جیابان نیلوفر، بالاتر از میدان نیلوفر، جنب کلانتری، جگر کبابی مدرن توکالی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 28, 2009

یک تصمیم پریایی

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
حدس میزدم امروز یه روز پر خبر و ماجرایی باشه.

اولش همه چیز به خوبی پیش رفت و کلی آسمون آبی! و آره و اینا بود. اما بعد یهو طوفانی شد و گند زد به همه چیز. همونطور که به خودم قول داده بودم، تودار بودم و در حقیقت به یه جایی! اوضاع رو حساب میکردم. اما بعدش که دیگه حسابی عصبانی شده بودم (میگم عصبانی، یعنی عصبانی شده بودما!) تصمیم گرفتم یه ذره دست از تودار بودنم بردارم و یه حرکتی بکنم.

این شد که یه نیمچه غرشی کردم تا طرف حالیش بشه این همه مدت خر نبودم، فقط مراعاتش رو میکردم و چیزی به روش نمیاوردم. اون روی دیگه منم تا حدی دید.

تصمیم قاطعم رو امشب ۱۰۰٪ گرفتم. اصلا فایده نداره این همه اعصاب خودمو بریزم به هم و بخوام هی هیچی نگم. اعصاب خودم و روحیه خودم بیشتر از هر چیزی تو دنیا برام مهمه و ارزشمند. پس نباید خرابش کنم و هی بخوام روش خرت خرت ناخن بکشم.

طی یکی دو روز آینده با چیزی که تو فکرم دارم، کار رو یه سره میکنم. البته به کمک های همیشگی خدا هم نیازمندم. شنیدی خدا جون؟!


امروز ظهر تو اتوبوس که بودم یه شماره ای که تو گوشیم سیو نداشتم زنگ زد بهم. معمولا به شماره هایی که نمیشناسم جواب نمیدم اما گاهی هم استثنا قائل میشم… از دانشگاه شهریار بود. چهارشنبه هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی گرفتن و زنگ زده بودن که بیا کارت ورود به جشن رو بگیر.

با اینکه باید قید درسای چهارشنبه رو بزنم و اصلا دانشگاه نرم، اما کلی ذوقمندم که می خوام برم. بیشتر از این خوشحالم که میتونم مامانم رو خوشحال کنم و یه ذره از زحمتایی که برام کشیده رو جبران کنم. اما هنوز تا اون هدفی که در سر دارم کلی مونده که با کمک خدا حتما بهشون میرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 27, 2009

مداد قهوه ای!

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
امروز ساعت ۵ عصر خواهرم اینا رفتن ترکیه. یه هفته اونجان و ما هم اینجا تنهاییم. حس میکنم من و مامان شدیم عین این یتیم ها که فقط خدارو دارن و بس! از وقتی ازدواج کردن اولین باریه که اینطور طولانی دور از هم هستیم و اونا میرن سفر.

دیشب تا ۱۲ خونه خواهرم اینا بودم و کلی پانیا بازی کردم. حسابی خودم رو هلاک کردم و اونم غش غش میخندید به خل خل بازیایی که براش درمیاوردم. نیم وجبی میدونه به کی چطوری بخنده! بقول خواهرم که میگفت «حالا انقدر باهاش بازی کن تا بد عادت بشه و یه هفته همش بهونه تو و مامان رو بگیره!»

دلم می خواست باهاشون فرودگاه میرفتم، اما کلاس داشتم و نمیشد. دعا میکنم بهشون کلی خوش بگذره…بی حوصلم!


فردا احتمالا روز پر ماجرا و خبریه. امیدوارم خدا کمکم کنه بتونم بهترین عکس العمل رو از خودم نشون بدم و تودار باشم.

جمعه عصر خیلی لجم گرفته بود، اما بازم خودم رو کنترل کردم و چیزی بروز ندادم و سعی کردم تودار باشم.

بعضیا خیال میکنن وقتی هیچ حرفی بهشون نمیزنم و سکوت میکنم یعنی خرم و هیچی حالیم نیست و اونا هم هرکاری دلشون خواست میتونن انجام بدن. دیگه نمیدونن که دارم کمین میکنم و یهو یه غرش اساسی میکنم که طرف حساب کار دستش بیاد. خیلی دلم میخواد یه بار همچین اساسی بزنم تو حالش و از مداد رنگی قهوه ای! استفاده کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 26, 2009

خودم یا یکی دیگه؟!

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
میدونی! من همیشه خودم هستم و خود واقعیم رو نشون میدم، حالا خوب یا بد. همیشه تا جایی که عقلم قد میده و میفهمم سعی میکنم خوب باشم. حالا اگه یه جاهایی گاف دادم و بد شدم، میذارم به گردن اینکه «انسان جایز الخطاست» و بعد سعی میکنم رفعش کنم این بد بودن رو. 

دوست ندارم هیچموقع خودم نباشم. اما گاهی که طرف مقابلم اینو درک نمیکنه مجبور میشم خودم نباشم و سعی کنم یه جور دیگه بشم. خیلی ی ی ی سخته واقعا!

با اینکه اینطوری نتیجه میگیرم، اما همیشه تاسف اینو می خورم که چرا باید اون آدم نخواد «منه واقعی» رو بموقع و زمانی که خودم هستم ببینه و درک کنه؟! همیشه از خودم میپرسم نکنه ایراد از منه و نباید از اول «زیادی» خودم میبودم؟!… هنوزم واقعا نمیدونم ایراد از منه یا نه؟!


اولش خیلی ناراحت و شایدم تا حدی عصبانی شدم. اما تو اون لحظه اصلا به روی خودم نیاوردم و یه آدم کاملا آروم و معمولی، با لبخند همیشگیم بودم. اما از تو داشتم میترکیدم. همیشه همینم، وقتی از یه چیزی خیلی ناراحتم و باید تظاهر کنم که اوضاع کاملا عادیه! و به به چه آسمون زیبایی! ار داخل داغون میشم.

بعدش که دیگه میتونستم درونم رو خالی کنم، حس کردم شدم یه گوله آتیش و داشتم از گرما خفه میشدم با اینکه هیچ تحرکی هم نداشتم و رو یه صندلی نشسته بودم.

اما خدارو شکر میکنم که چیزی بروز ندادم که متوجه بشه چقدر عصبانی و ناراحتم کرده.


این چند روز که یه سوز گدا کش میاد و اکثر مردم پلیور هاشون رو تنشون میکنن، وقتی نگاهشون میکنم یه حسرتی می خورم که نگوووو! مااادر جان!

همیشه دوست داشتم کمتر گرمایی بودم و میتونستم یه پلیور هم من بپوشم. لباسی که همه مردم تو تابستون تنشون میکنن، بنده باید تو زمستون تنم کنم. پلیور که تنم کنم حس میکنم دارم خفه میشم و الاناست که عزی جون (عزرائیل) رو ببینم.

اما با اینحال که بشششدت (با تاکید روی ش) گرمایی هستم، اگر دست یا پام یخ بکنه کل بدنم تو سیم ثانیه یخ میزنه و میمیرم! از پاهام که خیالم راحته چون تو کفشه، اما اگر دستکش نداشته باشم کارم در میاد آنی. اما حسرت پلیوره به دلمه ها همیشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نوامبر 25, 2009

از تو قابلمه تا خط مقدم

دسته‌بندی شده در: انتقال-از-بلاگفا — papary @ 4:42 ق.ظ.
پانیا و مامانش از دیشب خونه ما موندن. نه اینکه فکر کنین خدایی نکرده خواهرم با شوهرش دعوا کرده بودن و با ساکش اومده بود خونه ننش! نه. چون صبح زود باید جایی میرفتن، و نمی خواستن که پانیا بدخواب بشه کله سحر، ترجیح دادن که یه شب رو با طبعیت از قانون زنا اینور-مردا اونور سر کنن و ضعیفه ها بمونن خونه ما و مردا بمونن خونه اونا. البته منظورم از «مردا» شوهر خواهر گرامیم و خودش هست.

ظهر قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه، یهو به سرم زد که از پانیا عکس بگیرم. قابلمه رو آوردم و گذاشتیمش تو قابلمه و عکس گرفتم. اول رو مبل بود، بعد دیدم حال نمیده، بردیمش گذاشتیم رو گاز و اونجا ازش عکس گرفتیم. اگر وقت بیشتری داشتم و عجله نداشتم احتمالا به سرم میزد تو قابلمه ه یه ذره آب بریزم و زیرش رو روشن کنم! آدم وقتی یه خاله ای چون من داشته باشه این چیزا رو هم در پی خواهد داشت!


قبل از دانشگاه با چنتا از دوستان وبلاگی یه قرار ملاقات داشتم. طبق معمول که همیشه باید همه جا زود برسم، اولین نفر رسیدم. 

از اونجایی که وقتی خرخون باشی، وقتی تر که یه درس 4 واحدی هم اونروز داشته باشی و وقتی تر تر که یه لشکر از بروبکس دانشگاه هم منتظرت باشن برای گرفتن جزوه هات، با اینکه خیلی دوست داشتم بیشتر بمونم پیششون مجبور شدم زود از پیششون بیام.

/**/

پ.ن: به دلیل اینکه این قرار یک قرار عمومی نبود، و به دلیل اینکه شاید دوستان دوست نداشته باشن اسمی ازشون برده بشه، پس منم اسمشون رو نمی نویسم.


تو پست قبلی نوشته بودم که آمار یه نفر از بروبکس دانشگاه رو می خوام بگیرم اما چون هیچکسی رو نمیشناسم فعلا نمی تونم. امروز متوجه شدم یکی از همکلاسی های خودم، یه دوستی داره که (دوست داره با دوست تو دوست بشه، تو دوست داری…) شاید بتونه آمار اون بنده خدا رو در بیاره. مکالمه بین من و «ف» دوستم رو بخونین و خودتون برداشت کنین.

من: میتونی یه کاری کنی برام لطفا؟

ف: …

من: به اون دوستت میتونی بگی اگر براش امکان داره آمار {…} رو برام بگیره؟

ف: آره! چرا که نه. در چه رابطه ای آمار می خوایی؟

من: آمار دیگه. آمار باشه. تو چه موضوعی نداره!…میتونی؟ یا اگر برات زحمت میشه بیخیالش بشو.

ف: نه بابا چه زحمتی! میرم به دوستم میگم که بره از {…} جزوه آمارش رو بگیره!…تا کی بر میگردونی بهش؟

من: …منو مسخره میکنی یا جدی متوجه نشدی چی میگم؟

ف: وااا! مسخره برای چی؟ تو میگی آمار {…} می خوایی، منم میرم به دوستم میگم جزوه آمارشو بگیره برات. اما تو که این ترم آمار نداری!

من: باباااا! منظور من اینه که بری بپرسی از دوستت ببینی فلانی…

ف: آهااا! حالا فهمیدم! آخه تو میگی آمار. خب بگو بره ببینه {…} چطور آدمیه و چی کار میکنه و …!

باور کنین من عین حقیقت رو بدون هیچ کم و کاستی یا شاخ و برگ اضافی نوشتم. خودمم جدا داشتم میترکیدم از اینکه چرا یه نفر نباید منظور منو متوجه بشه در صورتی که اینطور واضح دارم حرف میزنم! بالاخره متوجه شد من چی میگم و چی می خوام. اما بازم فکر نکنم بتونه کاری از پیش ببره. احتمالا میره به شخص مورد آمار قرار گرفته میگه «جزوه آمارتو بده می خوام بدم به اون دختره!» در صورتی که با انگشت اشاره داره منو نشون میده.


شب هم که تو راه برگشت بودم، یکی از دوستانم که حدودا ۶ ماه! به دلایلی! هیچ خبری ازش نداشتم و نگرانش بودم، و چند روز هم بود که تو فکرش بودم، بهم زنگ زد و کلی خوشحالم کرد. همه این مدت اینجا رو می خونده و ازم خبر داشته و احتمالا هم این پست رو بخونه.

به خودت نگفتم اینو، اما خوشحالم از اینی که زنده و سالم هستی! حالا خط مقدمم نیومدی، نیومدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط papary  | 

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.